من مجبور شدم با مردی ازدواج کنم که ازم متنفره. اونم به خاطر اینکه مادرم تمام افراد خانواده اش رو کشته.
"من میخوام که بعد از ازدواج بهم قول بدی که از من طلاق بگیری..."
"چی؟"
"من میدونم که تو از سر اجبار باهام ازدواج کردی. پس ما نیازی نداریم که یه ازدواج ناخواسته رو قبول کنیم ، مگه نه؟"
"یه ازدواج نا خواسته؟"
اون با بی حوصلگی هی حرفای منو تکرار میکرد.