برتی، سنجاب ضعیفی بود که تو خانواده شیرها به دنیا اومد، پس مجبور شد تو این موقعیت خونه خالش زندگی کنه.
شاهزاده دوم ریتر تنها دوست و نامزد اون بود. لحظه ای که گفت برای رسیدن به آرزوش میره…
"ریتر، حرومزاده...!"
اون در اثر نیش ریتر مرد...
وقتی دوباره چشماشو باز کرد، متوجه شد که به گذشته برگشته، زمانی قبل از درگیر شدن با شاهزاده دوم ریتر.
تو این موقعیت بیشتر چی نیاز داری؟! درسته! سرعت! اون فوراً به قلمرو پدرش رفت.
"خوش اومدی بانو!"
"خدای من! تا این حد بزرگ شدی…”
"بانوی جوان با پاهای کوچیکش زیبا راه میره!"
هه، چطور ممکنه که با چنین استقبال گرمی روبرو بشم؟