باستین کلاویتز برای یه زندگی موفق و انتقام به پلهای نیاز داشت. یه اشرافزادهی سقوط کرده که فقط میتونه به شکوه و افتخار گذشتهاش بباله، پرنسسی که با وجود خون سلطنتی تو رگ هاش، با کارهای معمولی امرار معاش میکنه. اودت ون دیسن هم برای شروع یه زندگی جدید به پول نیاز داشت. هر دو فکر میکردن این یه معاملهی پرسوده تا اینکه اتفاق غیرمنتظرهای افتاد!
"تو باارزشترین چیز منو خراب کردی، پس وقتی عادلانه میشه که چیزی به همون اندازه با ارزش رو از دست بدی. اشتباه میکنم؟"
باستین تصمیم گرفت که اونو مسئول ضرری که بهش خورده بدونه. نفرت، کینه، پشیمونی، حتی اسم این زن لعنتی. اره حالا اون تصمیم گرفته زندگی رو برای این زن زهر کنه...!