یه روز مادرش بهش گفت من میرم و تا وقتی این آبنباتهارو بخوری برمیگردم، و دیگه برنگشت، پدرش دستی روی سرش کشید و گفت خیلی وقته با هم شام نخوردیم بیا امشب با هم شام بخوریم، شب جنازهش رو پیدا کردن.
لایلا لولین که بی سرپرست شده بود رفت به عمارت دوک هرهارت پیش عمو بیل. ولی دوکی که همه میگن خیلی مهربون و متشخصه چرا اینجوری رفتار میکنه؟
«چرا اینکارا رو میکنم؟ خب سادهس، چون تو زیبا اشک میریزی.»
و از اون روز لایلا بارها و بارها اشک ریخت... آیا روزی پایانی برای رفتارهای دوک و اشکهای لایلا هست؟