من تناسخ پیدا کردم!
به زیباترین و کاملترین خواهر کوچیکه نقش اصلی زن. مشکل اینه که نقش اصلی مرد یه عوضی دیوونه با کمی جنونه که بخاطر وسواسش، خواهرم با یه پایان غمانگیز روبرو میشه و عقلشو از دست میده.
من اصلا نمیتونم بزارم خواهر بزرگتر زیبا و مهربونم همچین سرنوشتی پیدا کنه! از این به بعد، من مسئول تبدیل ژانر این داستان از اضطراب به یه حس خوبم! چیزیم نمیشه... من مثل خواهرم زیبا نیستم؛ پس نقش اصلی مرد هیچوقت عاشقم نمیشه.
"نمیتونی فرار کنی. جایی نداری که فرار کنی"... اولین برخوردمون مثل داستان اونجوری که باید جالب نبود؛ بعلاوه، شخصیت اصلی مرد اونجوری که میگفتن دیوونه نبود. پس... من باید خوب باشم دیگه نه؟
"چجوری باید این وسوسه خفه کردن اون حرومزادهای که لمست کرده رو توضیح بدم؟" فکر نکنم خوب باشم!