یه کارمند سابق مرکز تلفن یه دفه میبینه رفته توی ناولی که شب قبل میخونده ، جایی که اون تبدیل به "خدمتگزار" قهرمان مرد میشه، ظالمی که هرکسی رو که ازش خوشش نمیاد میکشه و تا اینجای زندگیشو فقط با خوشگذرونی گذرونده. اون نمیخواد مثل حوادث توی نسخه اصلی ناول بمیره، پس دست بکار میشه تا بتونه قبل از اینکه ظالم قهرمان زن رو پیدا کنه فرار کنه، چون اون تنها کسیه که میتونه قلب ظالم رو تغییر بده. برای انجام این کار، اون شروع به تجارت، خرید کشتی و آموزش صیغه برای ظالم میکنه. اما...
وقتی که ظالم شروع به علاقمند شدن بهش میکنه و هرجایی که بره سروکله ش پیدا میشه، نقشه هاش نقش بر آب میشه. آیا اون میتونه از سرنوشتش فرار کنه یا عاشقش میشه؟؟ عاشق مردی که قرار بود ازش متنفر باشه...