هیچ نظری دارین افسانهها چطوری به واقعیت تبدیل میشن؟
اینجوری که تو توی دنیای خودتی ولی بعد یهو به خودت میای و میبینی تناسخ پیدا کردی توی داستان سفید برفی!!! یا لااقل یه داستانی که شبیه سفید برفیه؟!!
اماا میبینی توی بدن خودِ سفیدبرفی یا یه شخصیت مهربون دیگه نیستی!!
بلکه توی بدن ابیگل، نامادری بدجنس سفید برفی که پادشاه گرامی یعنی شوهرش، ازش متنفره و سفیدبرفی مث چی ازش میترسه!
خب حالا که من یهو نامادری سفیدبرفی شدم، میدونم که به عنوان نقشم باید با دخترکوچولوم بد باشم، ولی چجوری انجامش بدم وقتی انقد کیوت و گوگول مگولهههه؟