جینگبرگر تو زندگی به بنبست خورده؛ نه آیدل میشه، نه کار پیدا میکنه. تا اینکه یه روز یه سگ کلهپیف جادویی میاد و میگه: «تبریک! بهزور دختر جادویی شدی!» و یهو پرتش میکنه تو دنیای جادویی حالا باید برای زنده موندن هیولا بکشه، ولی مشکل اینه که سلاحش یه همبرگره! از اون بدتر، بقیه دخترای جادویی هم دنبال کشتنشن تا آرزوشون برآورده بشه!
«آخه چرا سلاح من یه همبرگره؟!»
«اگه بقیه دخترای جادویی بخوان شکارم کنن، چی؟!»