من متهم به اقدام برای کشتن خواهر کوچیکم بودم ولی هیچ کس به من اعتقاد نداشت، حتی خانواده خودم...
اما خواهر کوچیکترم یه شیطان بود که با دیدن مرگ من با خوشحالی می خندید.
بعد از اعدام دوباره چشمامو باز کردم. من تو شکم کسی بودم و صداهاییو میشنیدم.
قبل از اینکه دوباره بیهوش شم، صدای پسریو شنیدم که میگفت: "خوش اومدی خواهر کوچولوی من، تمام دنیا تو رو دوست داره."