موری بچهایه که توی یه خونهی متروکه پیدا شده، و وقتی اولینبار چشم باز میکنه، توی پناهگاه نجات کودکانه. یکی از روزهایی که داره تلاش میکنه تا به این زندگی ناآشنا عادت کنه، محبت بیقیدوشرط یه خیّر اونو در آغوش میگیره و اینطور بزرگ میشه.
وقتی یکی از دوستهای صمیمیش با کسی به اسم "مامان" از پناهگاه میره، موری متوجه میشه که توی دنیای هر کس فردی به نام "مامان" وجود داره...
با خودش میگه پس منم یه مادر دارم؛ و فکر میکنه که ممکنه اون... مامان من هم باشه؟
و این، شروع ماجراجویی موری برای پیدا کردن مادر سرد و سختگیرشه.