"موجود بدرد نخوری مثل تو هیچ ارزشی برای این خونه نداره، این پولو بگیر و گمشو"
"بله، هرچی شما بگی"
ملانیک بابلوا دختر شروری که در کل زندگیش به عنوان یه موجود بی مصرف خطاب شده، خواهر شخصیت اصلی رمان و همچنین نامزد شخصیت اصلی مرده!
حالا چرا بین اینهمه چیز من باید به عنوان شرور تناسخ پیدا کنم؟
دیگه خسته شدم...نمیخوام تو این خونه ای که همشون از ملانیک متنفرن بمونن.
اره، من میرم و رویایی که از زندگی قبلیم داشتم رو به واقعیت میپیوندم.
"یه مغازه لوازم تحریری"
اره، من میرم و مدیر بزرگترین لوازم تحریری کل قاره میشم.
حالا از دومینیک هم که در واقع یک شمشیره کمک میگیرم.
ولی یکم مشتری های فروشگاهم عجیب غریبن.
یعنی چه بلایی سرم میاد؟