"خیلی خب، من خواهر عزیز تر جونمو به تو میدم" اریک کلادنیر، رهبر جنگ علیه شاهزاده سیدات به عنوان جایزه برای پیروزیش، با یه پرنسس احمق ازدواج کرد. بین همه این چیزا پدرش سعی داره پرنسس رو بکشه و مادرش بهش میگه به پرنسس عشق بورزه. اما اریک اونو یه بچه میبینه و به عنوان زنش بهش احترام میزاره. این زن کیه که خودشو به دیوونگی میزنه؟ چرا این کارو میکنه؟ میتونه شاهو مجبور به جبران کنه؟