آتاناسیای زیبا در سن ۱۸ سالگی به دست پدر خودش به قتل میرسه، کلود دِ الگر اوبلیا، یه امپراطور بی احساس!
این فقط ی داستان شب بچگونس... تا اینکه دختره از خواب بیدار شد و فهمید به یه شاهزاده بدبخت تبدیل شده!
اون برای زنده موندن از دست سرنوشتش به نقشه نیاز داشت ، و یکمم زمان برای فرار.
بنظرتون اون میتونه با نقشه A راحت زندگی کنه بدون اینکه مورد توجه امپراطور قرار بگیره؟
یا نقشه B ، که میخواد پول کافی جمع کنه و بعدش بزنه به چاک؟
یاعم نقشه C؟با شیرین زبونی و کاوایی بودن خودشو تو دل پدرش جا کنه؟!