توی جهانی پر از موجوداتی به نام حشره که بشریت رو تهدید به نابودی میکنه، هیچکس به جز یک گروه انسانی که قدرتی به اسم پروانه دارن نمیتونه با اونها مقابله کنه. بک میهوا کسی که با خواهرش هیونا زندگی میکنه و دوست داره توسط مردم دوست داشته بشه و تنها نباشه طی یک اتفاق ناگوار سرنوشتش به دانشمندانی که پروانه ها رو به وجود آوردن گره میخوره. آیا اون میتونه راجب خودش چیزی بفهمه؟ اینکه چرا با دیدن خون خودش کنترلش رو از دست میده یا اینکه چرا خاطرهای از بچگیش تا سیزده سالگیش نداره؟ اون میتونه چیزی از گذشتش به یاد بیاره؟