اون بدن یه شرور از یه ناول محبوب رو که بخاطر اعمال شیطانیش شناخته شده و مورد نفرت قرار گرفته بود، تسخیر کرد. ولی بخاطر شخصیتش، براش سخت بود که نقش یه شرور رو بازی کنه. ولی یکم بعد__
آدمای اطرافم فقط با یه اخمم به حرفام گوش میدادن حتی اگه فقط یه جا مینشستم. از اونجایی که لازم نبود توی زندگیم سختی بکشم، تصمیم گرفتم فقط به عنوان یه شرور زندگی راحتی داشته باشم.
من فکر میکردم خیلی خوبه که یه شرور ثروتمند باشم، پس از همه دانشم استفاده کردم.
من به اندازه کافی با پدرم سروکله زدم، پس چرا یه شخصیت غیرمنتظره یه دفعهای ظاهر شد؟ اگه همه برنامههامو نقش بر آب کنه چی؟