دنیا نابود شد، مرگ و ناامیدی همه جا رو گرفت. و وسط این همه بدبختی، یه مرد تا آخرین نفس جنگید — کارسلیان له وندایان، خدای شمشیر. اما یهو، انگار تقدیر راه رو نشون داد، یه در به دنیای دیگه باز شد. این دفعه... زمین بود... دنیایی که هنوز به فنا نرفته بود. اونجا، هیولاها کمکم دارن ظاهر میشن، در حالی که آدمها خوش و خرم زندگی میکنن، بیخبر از فاجعهای که داره میاد سراغشون. این دنیا هنوز به پایان خودش نرسیده... اما همین که یه لحظه حواسشون پرت بشه، کابوس از نو شروع میشه